خودم را پرت می کنم
روی بند رخت گذشته ها
و هی توی خودم
چروک می شوم از بس ، کثیف کردم خودم را
و مادر.پشت هم نفرین می کندم
که مناسب مهمانی فردا نیستی
خنده ام می گیرد از حرفهای پشت قطار
یعنی تو هیچ وقت از برج خوشبختی نپریدی؟
هی توی خودم چروک می خورم از درون کودکم
ومن
خنده ام می گیرد از سادگی دستهای بقال محله مان
که توی شناسنامه اش
سند زده ست که واجدِ
شرایط ِ
پدر بودن من است
خودم را پرت می کنم ازگذشته ها
و درد، تمام درونِ کودکم را ، خنجر می کشد
خنده ام میگیرد از نفرین مادر
و دامن بچگیم
که معصومانه،در آتش سوخت
یعنی تو هیچ وقت
چروک نشدی از شستن گذشته ها؟
و پیش خودت فکر نکردی
- که شاید بند رخت هم تورا خشک نکند؟-
چقدر دلم می سوزد از سادگی مادر
هنوز . هیچکس به او نگفته بود:
چروک این روزها مد شده است!!!!
21/6/1388- رودسر


