تبليغاتX
برای تو می نویسم...
                                                   

خودم را پرت می کنم

 

روی بند رخت گذشته ها

 

و هی توی خودم

 

چروک می شوم از بس ، کثیف کردم خودم را

 

و مادر.پشت هم نفرین می کندم

 که مناسب مهمانی فردا نیستی

 

خنده ام می گیرد از حرفهای پشت قطار

 

یعنی تو هیچ وقت از برج خوشبختی نپریدی؟

 

هی توی خودم چروک می خورم از درون کودکم

 

ومن

 

خنده ام می گیرد از سادگی دستهای بقال محله مان

 

که توی شناسنامه اش

 

سند زده ست که واجدِ

 

                      شرایط ِ

 

                     پدر بودن من است

 

خودم را پرت می کنم ازگذشته ها

 

و درد، تمام درونِ کودکم را ، خنجر می کشد

 

خنده ام میگیرد از نفرین مادر

 

و دامن بچگیم

 

که معصومانه،در آتش سوخت

 

یعنی تو هیچ وقت

چروک نشدی از شستن گذشته ها؟

 

و پیش خودت فکر نکردی

 

- که شاید بند رخت هم تورا خشک نکند؟-

چقدر دلم می سوزد از سادگی مادر

 

هنوز . هیچکس به او نگفته بود:

                                چروک این روزها مد شده است!!!!

 

21/6/1388-  رودسر

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ترابی(سبا) در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 و ساعت 16:10 |
سلام دوستان

خیلی وقته دیگه نتونستم کار جدیدی انجام بدم.فقط اومدم که بگم هنوز هستم.

شاید به زودی با دست پر برگشتم

+ نوشته شده توسط فاطمه ترابی(سبا) در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 21:11 |
 

 

بلاخره طلسم شعرگفتن ماهم شکست و بعدازچند ماه که تو بیرجند بودم و حس شعرگفتنم از بین رفته بود دیشب دوباره شعر هم به ما روی خوش نشون داد.می دونم کار ضعیفیه اما بذارید به حساب چندماه دوربودن از شعر.منتظرنقدهای ارزشمندتون هستم تابه لطف شما دوباره کاملا به حال و هوای شعر برگردم.

 

«عشق باستانی»

 

هنوز هم مثل گذشته

                    لجبازی

 

نگاهت را که

میدزدی از من

 

بیشتر

  وسوسه می شوم عشوه بریزم

 

خدای تو

هرکه می خواهد باشد

 

زلیخای من

 

خدای دیگریست

 

17/11/1387. 12شب

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ترابی(سبا) در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت 16:10 |

چند وقتی که تو بیرجند بودم فرصت کار جدید نداشتم یعنی اصلا حسش نبود که

بخوام شعر بگم ولی اتقافای زیادی واسم افتاد که در تمام اون مدت یه شعرو به دیوار

اتاق خوابگاهم زده بودم که هروقت بهش نگاه میکردم آروم می شدم واقعیت هم

همینه:

 

یاد من باشد

 

حرفی نزنم

 

که به قانون زمین بربخورد

 

یاد من باشد تنها هستم

 

(سهراب سپهری)

 

خداحافظ بیرجند

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ترابی(سبا) در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت 12:24 |

شعر سفارشی برای یک دوست شاید حرفهای یک عمر سکوتم را لابه لای این شعر بخواند:

 

«ترس عاشقی»

 

چشمهای تو

پیوسته در کمین منند

روی دیوار دلم

می نویسم:

«اول ایمنی بعد عاشق شدن»

 

بیرجند

+ نوشته شده توسط فاطمه ترابی(سبا) در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 22:20 |


Powered By
BLOGFA.COM